تبليغاتX
به ياد شريعتي وبلاگ امید کیانی قلعه سردی
امید کیانی قلعه سردی

رمیده از عطش ِ سرخ ِآفتاب ِکویر

غریب و خسته رسیدم به قتلگاه ِامیر.

زمان ٬هنوز همان شرمسار ِبهت زده

زمین ٬هنوز همین سخت جان ِلال شده

جهان هنوز همان دست بسته ٴتقدیر !

هنوز٬ نفرین می بارد از در و دیوار.

هنوز٬ نفرت از پادشاه بدکار

هنوز وحشت از جانیان آدمخوار


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:54  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
کارگر خسته ای سکه ای از لباس کهنه اش درآورد تا صدقه دهد
ناگهان جمله ای روی صندوق صدقه دید و منصرف شد
(صدقه عمر را زیاد می کند)
به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای ؟!
تکاندن برف
از شانه های آدم برفی ... !
مشکل من با کافرانی نیست ؛ که همه را به کیش خود می پندارند ...

بلکه با مومنانی است که همه را به کیش خود وادار میدارند ... !!!
مرا به ذهنت نه! به دلت بسپار... من از گم شدن در جاهاى شلوغ ميترسم....
با « یکی بود یکی نبود » شــروع می‌شود
ایـــن قصــــــــــــــه. . .
با یکــی ماند یکی نمانــــــــــــد، تمام.

یکی، مـــن بودم یا تـــــو؛؟ مهم نیست
مهـــــــــــــمْ
قصه‌ای‌ست که تمام می‌شــــــود .
نه تلخم ؛
نه شیرین ....
مزه ی بی تفاوتی می دهم این روزها !
جنس حالم زیاد مرغوب نیست ... !!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:45  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
تو از این دشت خشك تشنه روزی كوچ خواهی كرد و
اشك من تو را بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزرده ست.
غم این نا به سامانی همه توش و توانت را زتن برده ست!

تو با خون و عرق،این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه توفان بنیان كن در افتادی.
تو را كوچیدن از این خاك دل بركندن از جان است!
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تورا این خشكسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره برگشتن یاران
تو را تزویر غم خواران
ز پا افكند!
تو را هنگامه ی شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاك نجیب خویش
كه از آن سوی گندم زار
طلوع با شكوهش خوش تر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره ی افروخته از آتش غیرت
_كه در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غم باری
_كه روزی چشمه ی جوشان شادی بود و
اینك حسرت و افسوس بر آن
سایه افكنده ست خواهی رفت.
و اشك من تو را بدرود خواهد گفت!

من این جا ریشه در خاكم.
من این جا عاشق این خاك از آلودگی پاكم.
من این جا تا نفس باقی ست می مانم.
من از این جا چه می خواهم،نمی دانم!
امید روشنایی گرچه در این تیرگی ها نیست
من این جا باز در این دشت خشك تشنه می رانم.
من این جا روزی آخر از دل این خاك با دست تهی
گل بر می افشانم.
من این جا روزی آخر از ستیغ كوه،چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و
می دانم
تو روزی باز خواهی گشت!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 12:21  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
وقتی‌ زبان ز وصف حماقت به گًل نشست
دیگر چه گویمت...
اینان که ابروی مرا، حرمت تو را
اینگونه احمقانه
به باد فنا دهند
دیگر چه منطقی کنم این ابلهان به کار
ای وای بّر من و دل‌ امیدوار من...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:57  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
آنقدر دوستت دارم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

            اگر بمانی شادتر

تو را شاد تر می خواهم

                       با من یا بی من

    بی من اما

              شادتر اگر باشی

     کمی

                    - فقط کمی -

                                    ناشادم

  و این همان عشق است

           عشق همین تفاوت است

                     همین تفاوت که به مویی بسته است

              و چه بهتر که به موی تو بسته باشد.

عبدا... صمدیان

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:30  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

 

تن خسته سوی خانه دل خسته می کشم

وایا از این حصار دل آزار خسته ام

 

دل گیرم از خموشی تقویم روی میز

از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام

 

با خویش در ستیزم و از دوست در گریز

از حال من مپرس که بسیار خسته ام             (استاد محمد علی بهمنی)

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:23  توسط امید کیانی قلعه سردی | 

باور کنید! حال و هوایم مساعد است 

 

 این شایعات، شیوه ی بعضی جراید است 

 

 یک صبح تیتر می شوم: 

 

 این شخص... {بگذریم} 

 

 یک عصر: 

 

 خوانده اید... و تکرار زاید است 

 

 من زنده ام هنوز و غزل فکر می کنم 

 

 باور نمی کنید، همین شعر، شاهد است  

 

"محمدعلی بهمنی"

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:20  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
در يکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ''شجاعت يعني چه؟''
محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود :
 
 ''شجاعت يعني اين''
 
 
و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته بود!
اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند.
فكر مي كنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟
.
.
.
.
.
.
.
.

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:44  توسط امید کیانی قلعه سردی | 

نمیدانم عشق کجاست؟ اصلا هست؟
آری انگار آنطرف تر سایه ای مبهم از عشق به چشم میخورد
چه کسی آنرا پشت پنجره پنهان کرده
تو؟
من!؟

نه...!

وای راست میگویی


در آن لحظه که پرده را کشیدم که آفتاب پوستم را نسوزاند
عشق را پشت پرده پنهان کردم
و مدتهاست به دنبال آن میگردم
   و پرسش روزم این شده
           عشق کجاست؟ اصلا هست؟

 

پروانه محمودي

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 19:37  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده ؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 22:53  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
 

کنعان به خواب رفتم و، در مصر دیدمت
از کاروانِ برده‌فروشان خریدمت

شب‌های بیشماری از این دست در دمشق
منجر شدی به خوابم و هر شب پریدمت

از دهلی گناه لبت تا عراق شرم
برگونه‌های قرمز جیحون چکیدمت

یونان که حمله کرد به چشمان میشی‌ات
براسب زاگرس به سپاهان دویدمت

وقتی برید موی ترا خنجر عرب
در تار و پود قالی کاشان کشیدمت

باد افاغنه که شبی ریشه ی تو کند
همچون گیاه مهر به دندان جویدمت

قوم مغول که میل به چشمان گل کشید
در شیون تغزل حافظ خزیدمت

بانوی روز مادر و شب روسپی، وطن
در پرچمی سه رنگ به آتش کشیدمت

کورش کیانی قلعه سردی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 22:27  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
از مرد خسته هستم و از زن فراری ام
زندانی دو جنسیت اعتباری ام

نر بیشتر تلف شده یا ماده، چند تا؟
چوپان عشق خسته از این گله داری ام

ای آدم فلک زده گندم بهانه بود
حوا کشاند یا تو به این شرمساری ام؟

گاهی که مرد میشوم احساس میکنم
گرگی پر از غریزه مرموز هاری ام

در لحظه های وحشت هر روز زن شدن
شهوت کمین گرفته پس گریه زاری ام

می ترسم از تهاجم میل زنانگی
نسبت به ضرب و شتم و اهانت وِیاری ام

چون مادر از جنایت اسپرم پروری
چندین هزاره حامله بردباری ام

دنبال یک تولد دیگر درون خود
چشم انتظار طی شدن بارداری ام

روزی به شکل اصلی خود زاده می شوم
دیگر نه مردم نه زنم، بی قراری ام

کورش کیانی قلعه سردی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 12:32  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
لطفا به من نشان بده راه علاج را
دنیا به هستی ام زده چوب حراج را

گاهی به نام دشمن و گاهی به نام دوست
از من ستانده اند به هر حیله باج را

عمری به این شکارچیان سمور و فیل
تاوان پوست داده ام و جرم عاج را

هرگز کسی شبیه تو پیدا نمی شود
ناگفته برطرف بکند احتیاج را

حتی تبر کنار تو تغییر میدهد
طرز نگاه خود به درختان کاج را

شعر من از فروغ و فریدونی شما
در سایه می برد غزل ابتهاج را

کورش کیانی قلعه سردی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 12:30  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
دهانم پر از حرف است

اما با دهان پر كه نميشود حرف زد


اين لعنتي

اين قرص هاي افسردگي

رنگ به رنگ و دوز به دوز

به باد داد تمام آرام زنگيم را 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 22:4  توسط امید کیانی قلعه سردی | 

چیزهای کوچک اما ... مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه قبل از رها کردن دست، با نوک انگشت‌هاش به دست‌هایت یک فشار کوچک می‌دهد ….. چیزی شبیه یک بوسه.

مثلا راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می‌گوید: روز خوبی داشته باشی دخترم.

آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می‌شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می‌زنند و هنوز نگاهت می‌کنند.

آدم‌هایی که حواسشان به بچه‌های خسته توی مترو هست، بهشان جا می‌دهند، گاهی بغلشان می‌کنند.

آدم هایی که که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی‌کنند. هر چه باشد با لبخند می‌گیرند و یادشان نمی‌رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می‌شود تا کرد و گذاشت توی کیف.

دوست‌هایی که بدون مناسبت کادو می‌خرند، مثلا می‌گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتر یادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.

آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می‌خرند و با گل می‌روند خانه.

آدم‌های “اس‌ام‌اس”‌های آخر شب، که یادشان نمی‌رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم‌های “اس‌ام‌اس”های پر مهر بی‌بهانه، حتی اگر با آنها بد خلقی و بی‌حوصلگی کرده باشی.

آدم‌هایی که هر چند وقت یک بار ایمیل پرمحبتی می‌زنند که مثلا تو را می‌خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط‌هایی می‌نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی‌آوردند.

آدم‌هایی که حواس‌شان به گربه‌ها هست، به پرنده‌ها هست.

آدم هایی که زیبایی درون تو رو میبینن ، وقتی اولین بار باهاشون هم صحبت میشی ، انگار چندین سال دوست صمیمی بودین

آدم‌هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می‌کنند که غریبگی نکنی.

آدم‌هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی‌کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می‌زنند و روی جدول لی‌لی می‌کنند. همین آدم‌ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می‌کنند برای زندگی کردن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 21:46  توسط امید کیانی قلعه سردی | 

فقط برای خودم هستم.....
من..؟! چه دوحرفیه وسوسه انگیزیست.....
این من! نه زیبایم ، نه مهـربانم....
نه عـاشق و نه محتاج نگاهی...!
... فراری از دختران آهن پرست و پسران مانکن پرست....
فقط برای خودم هستم...
خوده خودم ! مال خودم ! صبورم و عجول!!
سنگین...سرگردان ...مغرور...قـانع....
با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد!!!
... و برای تویی که چهره های رنگشده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ ندارم......هیچ
راهت را بگیــر و بـــــــرو !!

« حوالی ما توقف ممنــــوع است »

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 21:41  توسط امید کیانی قلعه سردی | 

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری
لحظه‌های كاغذی را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری
با نگاهی سرشكسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری
صندلیهای خمیده، میزهای صف‌كشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری
عصر جدولهای خالی، پاركهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری
سرنوشت روزها را روی هم سنجاق كردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری
عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری
روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 21:2  توسط امید کیانی قلعه سردی | 

پشت سر قرنی که طی شد *** پیش رو صد برگ تازه
انتخاب آدمی چیست؟ *** زندگی یا مرگ تازه؟

قرن طوفان تباهی *** قرن باران سیاهی
گریه های از ته دل *** خنده های اشتباهی

قرن غم های حقیقی *** داخوشی های مجازی
لحظه لحظه در ترقی *** صنعت تابوت سازی

قرن تخریب تفاهم *** انفجار آشنایی
قرن مریم های موجی *** لاله های شیمیایی

قرن تبعید محبت *** موسم پژمردن دل
قرن تکثیر تقلب *** قرن خنجر خوردن دل

پاک بازی رو به کاهش *** نانجیبی در فزونی
سینه سینه در سرایت *** دشمنی های عفونی

قحطی سیزینه و گل *** قتل عام رود و جنگل
گفتمان حلق قمری *** با گلوگاه مسلسل

اتفاق خنده بر لب *** غربت گل در صحاری
پیش کش ها : مرگ مرهم *** ارمغان ها : زخم کاری

قرن تنهایی و تلخی *** فصل فقر و نامرادی
گورهای دسته جمعی *** خانه های انفرادی

روزگار سست عهدی *** قرن سخت افزار و سی دی
زایش ویروس وحشت *** انتشار ناامیدی

قرن غرب و حرب و آتش *** فصل طاعون های شرقی
استخوان های شکسته *** نردبان های ترقی

روی لب های مدارا *** نقش لبخندی معطل
مهربانی ها خلاصه *** کینه ورزی ها مفصل

عرصه ی دل های خالی *** دست های ظاهرا پر
بی توقف در تکاپو *** خط تولید تنفر

قرن فرصت های فاسد *** لحظه های نامناسب
قرن استعفای عاشق *** قرن استیلای کاسب

رفته تا اوج ثریا *** شاخص سردرگمی ها
در نخاع مهربانی *** ترکش نامردمی ها

قرن ترویج حرامی *** عرصه ی ایمان انبوه
بی وفایی های واجب *** مهربانی های مکروه

رشد روز افزون خنجر *** کاهش میزان مردی
نسل مجنونان عاشق *** خسته از لیلا نوردی

قرن زردی ، قرن حذف *** ارغوانی ، هاگلی ها
قرن شلیک کلاغان *** در گلوی کاکلی ها

موسم نوآوری ها *** برگ ریزان بهاری
زندگی های مکرر *** مرگ های ابتکاری

قرن از اصلی رمیدن *** قرن غلتیدن به فرعی
قرن دین را سر بریدن *** با اصول ذبح شرعی

عشق در خط مقدم *** پاتک بی وقفه ی نان
وای بر رزم آور دل *** بشکند گر خط ایمان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 20:58  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
و  هر سال

دلم  براي سال قبل  تنگ مي شود

دلم براي سال بعد  مي سوزد ..

و هر بار  اكنون را نمي فهمم ..


چه شد؟  چه مي شود؟ چه خواهد شد؟ ..


«  دير ساليست كه مي خواهم از اينجا بروم؛

ولي انگار كه با قلب زمين  زنجيرم » ...


« دير ساليست  كه چون من  همه را

رنگ خاموشي بر  طرح لب است» ...


دير،  دير، آه! دير...


« ديريست كه از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ريخته ام،چلچله اي نيست».. نيست..


و گاه چقدر  گيج و سردرگمِ بيتها مي شوم!..

- كه كدام را بايد نوشت؟..  - كه كدام را بايد ربود؟..

آري! اين روزها كه ديگر  بازارِ ربودن و فروختن و به چوبه ي حراج زدن ، داغِ داغ است!

از دور هم داغيِ آن  ميسوزاندتان.. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 21:8  توسط امید کیانی قلعه سردی | 

گفتی شتاب رفتن من از برای توست
آهسته تر برو که دلم زیر پای توست

با قهر میگریزی و گویا که غافلی
آرام سایه‌ای همه جا در قفای توست

سر در هوای مهر تو رفت و هنوز هم
در این سری که از کف ما شد هوای توست

چشمت رهم نمیدهد به گذر گاه عافیت
بیمارم و خوشم که دلم مبتلای توست

خوش میروی به خشم و به ما رو نمیکنی
این دیده از قفا به امید وفای توست

ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی؟
رفتی، بسوز، این‌همه آتش سزای توست

ما را مگو حکایت شادی که تا به حشر
مایئم و سینه‌ای که در آن ماجرای توست

بیگانه‌ام ز عالم و بیگانه‌ای ز ما
بیچاره آن کس که دلش آشنای توست

بگذشت و گفت این به قفس افتاده کیست
این مرغ پر شکسته محزون همای توست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 21:6  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
بعضی آدم‌ها باران را احساس می‌كنند، بقيه فقط خيس می‌شوند...

 در سرزمین ما انسان در خیابان سرگردان است انسانیت در کتاب ها...

ترجيح مي دهم طوري زندگي كنم كه گويي خدا هست و وقتي مردم بفهمم كه نيست، تا اين كه طوري زندگي كنم كه انگار خدا نيست و وقتي مردم بفهمم كه هست.

ضــربه ی آخــر را "خدایـم" زد !!! آن زمــان که بــرای رفتنت استخــاره کردی و "خــــوب" آمـــد !!!

دارم کم کم مزه دردناک آزادی بیان رو می چشم.....چه غلطی کردیم ما با این آزادی بیان....!!

روياهاي كوچك را آرزو مكن زيرا قدرتي براي تكان دادن قلب انسانها ندارند

اگر قرار است زندگي خود راخرج كنيم بهتر آن است كه آن را خرج لطافت يك لبخند كنيم.

اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ می گوید، حقیقت را کسی می گوید که برای تو زندگی می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 20:57  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
ما، نسل بوسه های خیابانی هستیم ،
نسل خوابیدن با اس ام اس ،
نسل درد و دل با غریبه های مجازی ،
نسل غیرت روی خواهر ، روشنفکری روی دختر همسایه،

نسل لایک و پوک از روی قرض ،
نسل کادو های یواشکی ،
نسل خونه خالی و دعوت شام ،
نسل پول ماهانه ی وی پی ان ،

نسل صف و دعوا ،
نسل تف ، وسط پیاده رو ،
نسل هل ، توی مترو ،
نسل مانتو های تنگ ،

نسل شرت " play boy " هنگام سجده ،
نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار ،
نسل شارژهای اینترنی ،
نسل " copy , paste " ،

نسل جمله های کوروش و دکتر ،
نسل فتوشاپ ،
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس ،
نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو !

یادمان باشد ، هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم ،
بین عذاب هایمان ، مدام بگوییم ، یادش بخیر ،
دنیای ما هم همین طوری بود !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 15:13  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
https://www.torproject.org/download/download-easy.html

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 13:35  توسط امید کیانی قلعه سردی | 

همیشه هم قافیه بوده اند

سیب و فریب

حتی زمانی که هیچ کس شعری نگفته بود
...
و حالا

*که هیچ کس شعر نمی گوید*

ما

همه با هم

می گوییم : «سیب»

و دوربین های عکاسی را

فریب می دهیم

تا پنهان کنیم

آن اندوه موروثی را

پشت این لبخند مصنوعی!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 21:38  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
پدر مادر ما متهمیم

نیایش

علی تنهاست

علی بنیانگذار وحدت

چه نیازی به علی داریم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 21:13  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
ای علی! همراه تو به کویر می‌روم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در توفان‌های سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بی‌انتهای محرومیت و شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما می‌تازد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 23:48  توسط امید کیانی قلعه سردی | 

من در کشوری زندگی می‌کنم که زبانش «پارسی» است، اما به آن «فارسی» می‌گویند، چون عربی «پ» ندارد.

چه فاجعه ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می گیرد و به دستی شرع را سپر . . .




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 23:46  توسط امید کیانی قلعه سردی | 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود
همه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 23:37  توسط امید کیانی قلعه سردی | 
سخن گفتن درباره علی (ع) بی‌نهایت دشوار است، زیرا به عقیده من، علی (ع) یك قهرمان یا یك شخصیت تاریخی تنها نیست. هر كس درباره علی (ع) از ابعاد و جهات مختلف بررسی كند، خود را نه تنها در برابر یك فرد، یك فرد برجسته انسانی در تاریخ می‌بیند، بلكه خود را در برابر معجزه‌ای و حتا در برابر یك مساله علمی، یك معمای علمی «‌این خلقت» احساس می‌كند. بنابراین درباره 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 23:31  توسط امید کیانی قلعه سردی | 

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 1:0  توسط امید کیانی قلعه سردی |